تبلیغات
DARKNESS
Welcome to the Darkness's Weblog
5 سال گذشت... - طبقه بندی : حرف دل! 

5 دیماه 1382،
صبح مثل همه ی روزها، از خواب که پا شدم، رفتم دست و صورتم رو شستم. رادیو رو روشن کردم و شروع کردم به صبحانه خوردن.
به این فکر می کردم که چه روز قشنگیه، چه کارایی که باید تو این روز قشنگ انجام می دادم، پر از انرژی و خوشحالی بودم،
همین طور که داشتم فکر می کردم، جمله های خبرنگار رادیو ذهنم رو جذب کرد « صبح امروز، زلزله ای ... ریشتری، شهرستان بم را لرزاند... »
روز ها گذشتن و گذشتن، تمام احساساتی که توی اون روز شوم دفن شدن، کم کم داشتن به خاطرات تبدیل می شدن...
سالروز غم انگیز زلزله ی بم، به همه ی کسانی که هنوز بویی از انسانیت تو وجودشون هست...تسلیت باد

شب جمعه، هوا سرد / توی خونه ی کاه گلی، همه جمع

زن و مرد و بچه، پیر و جوون / تشک ها رو بقل هم مامان چیده بود

بر و بچه های مدرسه ای شاد شاد / که دیگه فردا رو بیدار نمی شن ز خواب

بابا بزرگ بچه ها داشت فکر می کرد / تسبیح تو دستش داشت ذکر می کرد

یه جوون اومده بود واسه ی مرخصی / یکی توی تولد بود یکی توی عروسی

بچه طفل شیر خوره تو بقل مامانش / با این حس امنیت که لولو نیاد سراغش

بابای کوچولوها، چشاشو باز کرد / پسر بچه هاشو بوسید و ناز کرد

ولی می شد یه چیزی رو تو چشاشون درک کرد / که امشب با بقیه ی شبا فرق می کرد

یه دفعه همه چیز به هم ریخت / زمین خدا با اون عظمتش لرزید

آسمون داشت روی سر بم می چرخید / دیوارای خونه ها داشت از هم دیگه می ترکید

از در و دیوارای خونه ها داشت خون می چکید / خونه های بی استخون نشست کرد، خوابید

صدای جیغ و داد، آه و ناله رو می شد شنید / می شد ترس و تو چشای تک تکشون واقعا دید

هرکی این صحنه ها رو از نزدیک دید، ... / که چند تا بنده ی خدا، زیر آوار شدن شهید

هیچ کی نمی خواست بمیره، چون همه بودن امیدوار / یکی هنوز بود بده کار، یکی دیگه هم گناه کار

روی مشیت خدا هیچ وقت نمی شه دست برد / اونی که باید، زنده موند، اونی که باید می رفت، می مرد

دخترک کوچولو گفت مامان می ترسم / بدو دستتو بیا بگیر تو دستم

دویدن با هم سریع رفتن توی حیاط / ولی عجل دیگه به اونا فرصتی نداد

پسر بچه های معصوم توی خواب / کل خونه روی سر اونا شد خراب

ولی بابا از اون جون سالم به در برد / پسر بچه هاشو از زیر خاک بیرون آورد

اونه با دست خودش اونا رو دفن کرد / از خداوند بزرگ طلب عفو کرد

که ای کاش که منم باشون می مردم / نه اینکه عاقبت من دفنشون می کردم

ولی حالا دیگه دیر شده بابای من / از این به بعد دیگه نمی شنوی صدای من

همش استرس و صداهای تپش قلب / صدای فریاد و باز بسته شدن درب

یکی می دوید به شرق، یکی می دوید به غرب / همه پا برهنه توی این هوای سرد

یکی توی همین ماجرای پر از درد / جون به جون آفرین تسلیم کرد

همین یکی یکی، یک و دو و سه و چهار / حالا شمارشون رسید به پنجاه هزار

شهر بم با اون همه نعمات / ارگ بم، اون مزرعه ی مرکبات

همه ی آدم های پر شور و با نشاط / همه با هم دیگه رفتن زیر خاک

...

 

لینک دانلود آهنگ « یاس - بم »

نوشته شده توسط Darkness در جمعه 6 دی 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ [+] | نظرات ()




All Rights Reserved 2005-2006 © http://darkness-pg.mihanblog.com